خلاصه داستان: عالیجناب شخصی بسیار متمول و ثروتمند که در طول دوران کاری خود به افراد زیادی کمک کرده و به آنها راه و روش زندگی کردن را آموخته و سعی مینمود تا مسیر زندگی درست را به همگی نشان دهد، ولی پس از مدتی عالیجناب بزرگ فوت میکند و خانواده مدتها در غم از دست دادن او عزادار بودند که پسر بزرگ عالیجناب وصیت نامهای از پدرش پیدا میکند که در آن خواسته شده تا بعد از مرگش تمامی اعضای خانواده دور هم جمع شوند تا بازی خانوادگی و مخصوص خودشان به نام عالیجناب را بازی کنند تا وفاداری به خانواده را تمرین کرده و همچنین بتوانند دست خائنین را رو کنند. پسر عالیجناب نیز به وصیت پدر عمل کرد و از اعضای خانواده دعوت کرد تا به عمارت قدیمی عالیجناب بیایند تا در کنار هم عالیجناب بازی کنند.