خلاصه داستان: آنا و تام، زوج حقوقدان و وکلای موفقی هستند که همراه با دو فرزند نوجوان خود (ناتالی و زک) در عمارتی زیبا در ساوانا، جورجیا زندگی بینقصی دارند. اما این آرامش با آزادی مردی به نام «مکس کدی» از زندان به یک کابوس وحشتناک تبدیل میشود. هفده سال پیش، آنا وکیل مدافع مکس کدی (که به قتل همسرش متهم بود) محسوب میشد. آنا با علم به ماهیت وحشتناک کدی، به او توصیه کرد که به جرم خود اعتراف کند تا شاید تخفیف مجازات بگیرد؛ توصیهای که به حبس ابد مکس ختم شد. اندکی بعد از دادگاه، آنا با «تام» (که دادستانِ همان پرونده بود) ازدواج کرد حالا پس از گذشت ۱۷ سال (یا به قول خود مکس کدی: “۶۲۲۲ روزی که در جهنم مُردم”)، کدی با پیدا شدن مدارکی جدید تبرئه و آزاد شده است. او با کینهای عمیق به سراغ خانواده «بودن» میآید تا با نقشهای بیمارگونه، صبورانه و بیرحمانه، نه تنها جان آنها، بلکه آبرو، روان و بنیان خانوادهشان را از هم بپاشد.