شیار ۱۴۳
خلاصه داستان: پسری جوان به جبهه رفته است. مادر او در نبود پسرش روزهای تلخی را میگذراند و منتظر است او روزی از جبهه بازگردد. الفت چشم انتظار فرزند است که خبر خوبی از راه میرسد. اما امتحان بزرگ در راه است…
خلاصه داستان: پسری جوان به جبهه رفته است. مادر او در نبود پسرش روزهای تلخی را میگذراند و منتظر است او روزی از جبهه بازگردد. الفت چشم انتظار فرزند است که خبر خوبی از راه میرسد. اما امتحان بزرگ در راه است…
خلاصه داستان: فرید یک روز صبح با خبر میشود که صاحب عمارت قدیمی که در آن سکونت دارند، ساعت نه شب به فرودگاه میرسد. حالا او و ساکنینی که فرید بدون اطلاع صاحب خانه آنها را به عمارت آورده تنها دوازده ساعت فرصت دارند تا خانه را خالی کنند، اما…
خلاصه داستان نسرین در تلاش است تا پسر بیمار و سرکش خود را از سقوط نجات دهد. اما سرنوشت، هر دو را به پرتگاهی می کشاند که گریزی از آن نیست ...
خلاصه داستان: شفرونی؛ وقتی آشپز دو تا میشه... اینجا رستوران بین المللی شفرونیه! توی این رستوران هر شب دو چهره معروف، به سفارش یه شخصیت که تا آخر برنامه هویتش مخفی می مونه، توی دوتا آشپزخونه مجزا، با چالش های بامزه برای پخت یه غذای هیجان انگیز، با هم رقابت می کنن! و در نهایت، همه شام را دور یه میز دوستانه با تماشاگران می خورن.
خلاصه داستان: رعنا و یغما، زندگی خوب و عاشقانهای دارند اما زندگیشان را سایه رازهایی که پنهان کردهاند، تهدید میکند و همین پنهانکاری، ماجراهای هولناکی را برایشان رقم میزند.
خلاصه داستان: داستان نویسی به نام جهانگیر گلستانه چند سال قبل با همسرش رعنا ازدواج کرده است. آن دو یک پسر به نام نیما دارند که ۶ ساله است. جهانگیر سه کتاب چاپ کردهاست اما هیچکدام از این کتابها نتوانستهاند برای او پولی به همراه بیاورند. خانواده در خانهای اجارهای که صاحبش از آشنایان قدیم جهانگیر است زندگی و اجاره مختصری میپرداختند، اما طولی نمیکشد که آن دوست قدیمی تماس گرفته و میگوید قصد دارد در خانهاش ساکن شود. این خبر زندگی جهان را به هم میریزد…
خلاصه داستان: مردی توسط یک زن تبهکار کشته میشود و دو غریبه را به جرم قتل بازداشت میکنند. یکی صحنه قتل را ندیده چون نابیناست، آن یکی هم فقط صحنه را دیده چون ناشنواست! آنها یک صبح تا غروب فرصت دارند که از این مهلکه جان سالم به در ببرند…
خلاصه داستان: اگر یکی از این زنها شهرزاد باشد جهان من نجات پیدا میکند از این همه ظلم و خونریزی. ما در روشنترین شب، پا به تاریکی میذاریم، به سمت کورسویی از روشنایی… ما مرگ رو از زندگی میدزدیم و زندگی رو به مرگ بازمیگردونیم…
خلاصه داستان: داستان نویسنده ای پایبند به باورهای اعتقادی که به دنبال مضمونی مرتبط با باورهایش می گردد.
خلاصه داستان: کارگردانی که همه سکانس های فیلمش را در هوای ابری گرفته است، میخواهد سکانس پایانی را در هوای آفتابی بگیرد اما هوای روستای محل فیلمبرداری، همیشه ابری است. در این میان، پیرمرد نقش اول فیلم، به خاطر مریضی همسرش دیگر حاضر نیست منتظر هوای آفتابی بماند و میخواهد به بیمارستان محل بستری همسرش برود ولی ...
خلاصه داستان: روزگار ما نیست، ما مال خود می کنیم… بگذار به ضرب شمشیر یک دلاور از پا درآیم، پولاد در قلب و لبخند بر لب. زمانی چنین گفته بودم، ولی تقدیر چه بازی ها که ندارد، میدان جنگ من فاضلاب گند خیابان بود و خصم من یک گاری با باری هیزم. بسیار منطقی است، من همه چیزم را از دست داده ام، حتی مردنم را…
خلاصه داستان: روحانی جوانی که درگیر یک موقعیت تراژیک عاشقانه است، نا خواسته وارد ماجرایی می شود، او که خود قضاوت نیز می خواند بر سر دوراهی انتخاب بین عشق و ایمان قرار می گیرد.