امروز
خلاصه داستان: یونس راننده تاکسی کهنه کار، در پایان یک روز کاری به زن جوانی کمک می کند تا به بیمارستان برسد. غافل از اینکه در بیمارستان اتفاقات زیادی در انتظار اوست…
خلاصه داستان: یونس راننده تاکسی کهنه کار، در پایان یک روز کاری به زن جوانی کمک می کند تا به بیمارستان برسد. غافل از اینکه در بیمارستان اتفاقات زیادی در انتظار اوست…
خلاصه داستان: صبا در اوج استیصال تصمیم میگیرد به کمک یکی از دوستانش برود اما او شهامت معرفی این دوست را به دیگران ندارد و…
خلاصه داستان: یک هنرمند تائتر بر اثر یک تصادف، فردی رو مجروح کرده و گذرش به زندان می افتد که هیچ چیز از آداب و رسوب زندان نمی داند و مجبور میشود که…
خلاصه داستان: ملبورن درامی معمایی ست دربارهٔ زوجی جوان که در آستانه سفر ناخواسته درگیر ماجرایی پیچیده میشوند…
خلاصه داستان: قدیمیا میگن طرف این قدر داغ خورده دهنشو سوزونده، موقعی که میخواد دوغ بخوره فوتش میکنه، حالا این شده حکایت آدمای آتیش بازی یا اینقدر تخته گاز میرن که یاتاقان میزنه یا این قدر احتیاط رو رعایت میکنن که از اونور بوم میفتن…
خلاصه داستان: آقا خرم حسابدار بازنشسته ای است که حالا با مسافرکشی درون شهری گذران زندگی میکند. از قضا روزی خرم خسیس با مردی که تاجر فرش است آشنا می شود و آقای مسافر شیفته خودرو قراضه وی می شود.
خلاصه داستان: من ناصر حجازی هستم روایتگر زندگی 62 ساله بهترین دروازبان قرن آسیا از بدو تولد تا پرواز ابدی ایشان به آسمان هاست. فیلمی مردمی که در برخی از سینماهای کشور در بازه زمانی 108 دقیقه اکران گردید و در نسخه شبکه نمایش خانگی به مدت 165 دقیقه پیش روی دوستداران ناصر حجازی است.
خلاصه داستان: رامین (علی صادقی) پسری است با وضع مالی نه چندان خوب که به نیلوفر (سحر قریشی) از خانواده ای ثروتمند علاقهمند است. منوچهر، پدر نیلوفر (محمدرضا حقگو) به رامین سه ماه مهلت میدهد که مقدمات ازدواج و زندگی با نیلوفر را فراهم کند. رامین برای به دست آوردن پول مورد نیاز با دوستش بهروز (آرش اسد) نقشه ای میکشند و رامین را به جای داماد گمشده خانواده ثروتمندی جا میزنند که دچار فراموشی شدهاست تا پول مژدگانی را دریافت کنند.
خلاصه داستان: پیرمرد خسیسی به نام “صابر رفعتی” در آستانه ورشکستگی قرار دارد. در این حین تصمیم میگیرد با کمک پسرش امید 50 میلیون تومان به فرزند کوچکترش آیدین کمک کند تا برایش کار کند اما پول به سرقت میرود و …
خلاصه داستان: سعید از فردی طلبکار است که آن فرد به مقدار بدهی اش به سعید هندوانه میدهند! همزمان با این اتفاق، نامزد سعید با خانواده اش عازم تهران می شوند. سعید برای نقد کردن هندوانه ها درگیر ماجراهای جالبی می شود.
خلاصه داستان: بعضی آدم ها کلاً همینجوری هستن! یعنی هر چی میشه، هر چی میگن، هر چی میبینن رو کلاً همونجوری میگن و میبینن که هست! بعضی آدما خلاقن! حالا این یا به خاطر گردوئه یا به خاطر ژنِ پدرِ خدا بیامرزشون… دروغ…!
خلاصه داستان: گندم و امیرعلی که هر دو در رشته الکترونیک نخبه هستند دل در گرو مهر هم دارند. اما پدر گندم که صاحب کله پزی عدالت است به هزار و یک دلیل با وصلت این جوان مخالف است، اما درست وقتی که امیرعلی فکر میکند قدمی به نرم کردن دل آقا رحمان نزدیک شده، حادثه ای تمام رویاهای او را در هم میریزد.